• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 5538
  • سه شنبه 1388/6/24
  • تاريخ :

آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر
آيت الله بهجت

 

خاطره اي كه از امروز نقل ميشود يه داستان واقعيه براي يكي از بچه محل هاي خودمون . اگه مي خواهید ببينيد كه در باغ شهادت باز ، باز است با ما همراه باشید .

این داستان در چند مرحله ارائه می شود هی نگید ربطش چی بود

... نفهميدم كي خوابم برد . اما در خواب همش كابوس مي ديدم ،‌.... ساعت ها همين طور به كندي مي گذشت كه ناگهان با  صداي وحشتناك در حجره ،‌ نيم متر از جا پريدم . قلبم با تمام سرعت مي زد.

يك نفر داشت در حجره را از جا مي كند . در را قفل كرده بودم ، اما او اصرار داشت كه در را باز كند . دستگيره در پشت سر هم بالا و پايين مي رفت . حجره تاريك تاريك بود . از  شدت ترس پاهايم سرد شده بود و توان بلند شدن نداشتم . آرام خم شدم و ساعت زنگي كوچكم را نگاه كردم ، ساعت چهار نصف شب بود ،‌ با ديدن ساعت ترسم دو چندان شد.

 ... مات و مبهوت به در اتاق نگاه مي كردم . چراغهاي داخل حياط ، سايه آن شخص را توی  حجره افتاده بود ، قدر بسيار بلندي داشت ....

زبانم بند امده بود ،‌مي خواستم داد بكشم . اما نمي توانستم . خيره شده بودم به سايه ان مرد .دستگيره در به طور وحشتناكي بالا و پايين مي رفت . نزديك بود سكته كنم كه صدايي به گوشم خورد: ـ سيد ، سيد ! سيد بيداري؟ سيد ؟

با شنيدن اين جمله نفسم سر جاش اومد  ، نا خوداگاه گفتم :" كيه ؟ چي مي خواي نصفه شبي؟"

ـ منم بابا ،‌ امير خواني ! چرا جواب نمي دي ؟

ـ اميرخواني ؟ اميرخواني كيه ديگه ؟

ـ از طلبه هام ! بيا دم در با هم آشنا مي شيم !!!!

آرام بلند شدم ، اما هنوز شك داشتم . .... با چند تا صلوات در را باز كردم ! در زير نور تيره روشن تنها چراغ حياط ، فقط سفيدي دندانهايش بود كه به چشم مي خورد .!

ـ حالت چطوره رفيق ؟! مرد حسابي پس  چرا جواب نمي دي ؟ نيم ساعته صدات مي كنم ! و دوباره لبخند زد !

يكي دو بار تو مدرسه ديده بودمش اما .....

آن خنده ها مثل چند تا فحش درست و حسابي بود ، تیغ میزدی خونم در نمی اومد . اخمهايم را در هم كشيدم و گفتم :

ـ امري دارين ؟

ـ نه بابا ! امر چيه عرضي داشتم كه .... حالا چرا انقدر ترسيدي ؟!!!!!!

ـ بالاخره نفرموديد ، كار داشتيد ؟

ـ ديشب اومدم دم حجرت نبودي . رفقا گفتند صداي خوبي داري و گه گداري مداحي مي كني . گفتم الان بيام با يه تير دو نشون زده باشم . هم براي نماز شب بيدارت كنم ،‌ هم اينكه بهت بگم بعد از نماز صبح زحمت دعاي ندبه رو بكشي . باشه ؟ًً!!!!!

وقتي اين حرفها را مي زد ، احساس مي كردم رگهاي گردنم داغ شده اند! دستهايم عرق كرده بودند ! بقدري عصباني شده بودم كه نگو و نپرس ! حرفهايش را قطع كردم و گفتم : " اولا تو نه شما ! ثانيا : خيلي ادم بي ادب و بي نظمي هستي كه اين موقع شب امدي و در حجره رو اينطوري مي زني ! مثل ادم بلد نيستي در بزني ؟!!!!!!!! ثالثا : صد سال هم من براي امثال شما نمي خوانم !

لبخند صورتش قطع نمي شد ! انگار نه انگار كه اين حرفها را بهش زده بودم ! لبخندش را بزرگتر كرد و خواست حرفي بزند كه از شدت عصبانيت در حجره را محكم به رويش بستم ! نزديك بود شيشه هاي در خرد شود ! خيلي از دستش ناراحت بودم . دوست داشتم يك كشيده محكم بزنم توي گوشش! اي بابا عجب طلبه هايي پيدا مي شن ! يارو نصفه شب امده در مي زنه و تازه نيشش هم نيم متر بازه ! داشتم اين ها را زير لب زمزمه مي كردم كه از پشت در صدا زد : سيد جون پس دعاي ندبه منتظرتم . راستي منو جزو اون چهل نفر تو نماز شبت دعا كن !

با گفتن اين جمله ديگه از كوره در رفتم . به قول بچه ها رگ سيديم گل كرد ، ساعت كوچيكم رو به طرف در پرتاب كردم و بلندبلند گفتم : " برو ديگه اقا جون !‌ عجب بچه پررويي هستي ؟! مگه از مردم ازاري خوشت مي ياد ؟! اسمتم گذاشتي طلبه ، خجالتم خوب چيزيه !!!! "

مثل اينكه اين فقره اخري تأثير گذاشته بود ! صداي پاهايش مي آمد كه از پله ها پايين مي رفت ....

ادامه دارد...

 

 مو را از ماست می‌کشند

مو را از ماست می‌کشند

مو را از ماست می‌کشند
آخرین گلایه آیت‌الله خوشوقت

آخرین گلایه آیت‌الله خوشوقت

آخرین گلایه آیت‌الله خوشوقت
توصیه مهم استادقرائتی به ‌مبلغان

توصیه مهم استادقرائتی به ‌مبلغان

توصیه مهم استادقرائتی به ‌مبلغان
تاکيد آيةالله مکارم بر برگزاري باشکوه فاطميه

تاکيد آيةالله مکارم بر برگزاري باشکوه فاطميه...

تاکيد آيةالله مکارم بر برگزاري باشکوه فاطميه
UserName