• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2724
  • سه شنبه 1390/1/23
  • تاريخ :

یادش بخیر وقتی طلبه شدم (1)

j'/4 (.j1 hb*j 7d(g 4/e (1)

آنهایی که الان سال‌هاست در حوزه درس می‌خوانند شاید برایشان جالب باشد اگر برگردند و مروری بر اوائل طلبگی خود داشته باشند. وقتی می‌خواستند بیاییند حوزه چه مشکلاتی سر راهشان بود و آنها با چه اشتیاقی وارد حوزه شدند.

 

بار سفر بستند و از خانه و خانواده فاصله گرفتند و به عشق امام عصر ارواحنا فداه، قدم برداشتند تا وارد حوزه شوند.

گروه دیگری هم هستند که می‌خواهند تازه طلبه شوند. اما کمی دچار تردیدند. یا نمی‌دانند از کجا باید شروع کرد و یا هنوز تصمیم قطعی نگرفته اند‌ و نمی‌دانند آیا می‌توانند طلبه بمانند یا نه.

 

این نوشتار یک نامه خودمانی است که خاطرات اوایل طلبگی در آن به قلم در آمده و یادی از یک کوله بار خاطره است که می‌تواند برای هر دو گروه فوق مفید باشد.

این داستان را در چند مقاله با همین عنوان (یادش بخیر وقتی طلبه شدم) خدمت شما ارائه می‌کنم:

 

از آن تاریخ 15 سال می‏گذرد؛ از آن تاریخ که من و تو کنار یک‏دیگر روی یک نیمکت در کلاس درس دبیرستان نشسته بودیم. آن سال من و تو، هر دو در کنکور قبول شدیم، امّا من در مقابل اصرار تو، پدر و مادر، فامیل، اهل محل و بچه‏های مسجد پافشاری کردم و به حوزه رفتم و تو در دانشگاه مشغول تحصیل شدی. این اولین بار بود که من و تو از هم جدا شدیم، خوب به یاد دارم به من می‏گفتی: «دانشگاه هم نیروی متعهد نیاز دارد، بحران امروز جامعة ما، کمبود متخصص بسیجی است، مگر این مملکت پزشک متدین نمی‏خواهد؟ اگر خوب‏ها، همه به حوزه بروند، خیلی از سنگرها خالی می‏ماند».

 

هر بار که به منزل می‏آمدم، از طرف بچه‏های محل، به صراحت یا کنایه مورد تمسخر قرار می‏گرفتم: «حاج آقا بی زحمت یک استخاره بفرمایید! آقا شیخ یک روضه هزار تومانی لطف کنید! صبحکم اللّه بالخیر و العافیه! یک مجلس فاتحه فلان جا برایتان رزرو کرده‏ایم و.. . ».

 

نگاه‏های بابا و مامان هم پر از گلایه و اعتراض بود و بیش از آن ترحم. بابا می‏گفت: «پسرجان به اقبال خود پشت نکن، جوان‏های این مملکت چقدر آرزو دارند دانشگاه قبول شوند، حتی دانشگاه آزاد. شب و روز درس می‏خوانند، نذر و نیاز می‏کنند، آن وقت تو در بهترین رشته و در بهترین دانشگاه قبول شده‌ای، ناز می‏کنی! اگر به فکر خودت نیستی، لااقل به فکر آبروی ما باش».

 

مامان می‏گفت: «فردا که بخواهی زن بگیری نه پول داری، نه کار و نه مسکن. چه کسی زندگی با تو را می‏پذیرد؟ » داداش می‏گفت: «چند وقت دیگر که عمامه سرت بگذاری، سایه‏ات را با تیر می‏زنند، توی خیابان متلک و مارمولک می‏شنوی، همة کمبودهای مملکت را از چشم تو می‏بینند، آخر شب اگر در میدان شهر باشی، هدف پرتاب گوجه و تخم مرغ خواهی شد، هیچ‏کس تحویلت نمی‏گیرد.. . . اگر می‏خواهی خدمت کنی، باید به دانشگاه بروی. اگر می‏خواهی محترم باشی، باز هم باید به دانشگاه بروی. این روزگار غیر از زمان قدیم است که دست آخوندها را می‏بوسیدند.. . »

 

سعید می‏گفت: «قم خط تولید انبوه آخوند راه انداخته، مملکت که این همه روضه‏خوان نمی‏خواهد. در عصر ماهواره و اتم، علم در دنیا حرف اول را می‏زند. »

 

آن روزها من جواب قانع‏کننده‏ای برای شما نداشتم، ولی یک احساس عجیب در وجود من، یک نیروی نامرئی و یک عشق که آن را بسیار مقدس می‏یافتم مرا به قم می‏کشانید. اگر لطف خدا مرا با حاج آقا آشنا نکرده بود، شاید من هم مثل اکبر، همان سال‏های اول، حوزه را رها می‏کردم. چه ایامی غریبی بر ما گذشت و چه حوادث درس آموزی! در این سال‏ها علاوه بر اکبر، برای خیلی از دوستان ما اتفاقات عجیبی افتاد.

 

در نوشتار بعدی، این اتفاقات جالب و خواندنی را مرور کنید...

بخش بعدی را اینجا ببینید


منبع: پایگاه راه و رسم طلبگی

تهیه: محمد حسین امین - گروه حوزه علمیه تبیان

وقتی طلبه شدم (2)

وقتی طلبه شدم (2)

البته خیلی از طلاب می دانند که بسیاری از رفقایشان که در مدرسه با هم بودند، شغلی دارند، گروهی از آن ها هم طلبه شدند و بعد از طلبگی رفتند و الان هر کدام سرنوشتی دارند که بد نیست، در این مساله تفکر کنیم و جایگاه خودمان و ارزش والای آن را بیابیم.
UserName