• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 930
  • يکشنبه 1389/12/1
  • تاريخ :

خاطره از نجف و اساتيد

تقاضا از حضرت امیر علیه السلام

خاطره از آقا سید ابوالحسن اصفهانی(قدس سره)

هوش و ذکاوت مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی (قدس سره)

مرحوم آقا ضیاء عراقی (قدس سره)

تقاضا از حضرت امیر علیه السلام

در ابتدای ورود به نجف کسی را نمی شناختم، مثل بسیاری از تازه واردها، غریب و تنها بودم. دلم شکست، یکسره وارد حرم مطهر مولی الموحدین آقا امیرالمؤمنین شدم. پس از زیارت عرض کردم: آقا! من تنها و غریبم. آمده ام در کنار مرقد مطهر شما، علوم اهل بیت علیهم السلام را فرا بگیرم. هیچ کس را نمی شناسم که مرا راهنمایی کند و دستم بگیرد. از شما، بهترین حجره را در بهترین مدرسه ها می خواهم و پنج ساله هم به درجه اجتهاد برسم!

طولی نکشید که به لطف الهی و توجه و عنایت آن بزرگوار، بهترین حجره، در بهترین مدرسه، نصیب من شد. ولی مدتی را که به حضرت امیر(ع) عرض کرده بودم برای رسیدن به درجه اجتهاد، تبدیل به ده سال شد و آخرهم چیزی نشدیم.!

خاطره از آقا سید ابوالحسن اصفهانی (قدس سره)

خاطره از نجف و اساتيد

مرحومآقا سید ابوالحسن اصفهانی، مرد فوق العاده ای بود. بر فقه، خیلی مسلط بود و بر این فن تبحر داشت. بر کرسی تدریس که قرار می گرفت، وسائل الشیعه را باز و روایتهای مربوط به بحث را قراءت می کرد، آنچنان دسته بندی شده و جذاب مطلب را ارائه می داد که انسان خسته نمی شد. برخی می گفتند: سید از خود چیزی ندارد. آنچه می گوید، براساس نوشته هایی است که از حاج آقا رضا همدانی دارد. از قضا، موضوع بحث ایشان، کتاب طهارت بود که کتاب طهارت حاج آقا رضا، چاپ و منتشر شد.

بسیاری به مطالعه کتاب پرداختند و فهمیدند، بین آنچه را مرحوم آقا رضا گفته و در این کتاب آمده، با آنچه مرحوم سید القاء می کند، تفاوت بسیار است و غیر قابل مقایسه.

هوش و ذکاوت مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی (قدس سره)

ایشان، از نظر هوش و ذکاوت، فوق العاده بود. روزی یکی از دوستان، به نامآقا شیخ علی مشکوة، که قصد داشت به ایران بازگردد، رفته بود خدمت مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی برای خداحافظی و گرفتن اجازه نامه. (می دانید در آن روزگار، مرسوم بود که وقتی کسی می خواست به وطن بازگردد، از اساتید خود، اجازاتی می گرفت.) وقتی از محضر آقا سید ابوالحسن اصفهانی برگشت، دیدم می خندد.

گفتم: چرا می خندی؟

گفت: چیز شگفت انگیزی امروز دیدم. بیست سال پیش، وقتی آقا سید ابوالحسن اصفهانی، به حال اعتراض، عراق را ترک کرده بود و به ایران آمده بود، در قم، به خدمت ایشان رسیدم و اجازه نامه ای از محضرشان گرفتم. اکنون پس از بیست سال که از آن زمان می گذرد. به خدمت ایشان رسیدم، تا اجازه اجتهاد بگیرم.

فرمود: آن اجازه ای که در قم به شما دادیم چه کردید!

این واقعاً از فردی چون ایشان، با آن همه اشتغال، آن هم در سن کهولت، امر عجیبی بود. عجیب تر این که ایشان محرر نداشت. خود ایشان به همه استفتاءات و نامه ها، پاسخ می داد که کار بسیار سنگینی است.

مرحوم آقا ضیاء عراقی(قدس سره)

امّا مرحوم آقا ضیاء عراقی. وی، در تدریس، خیلی پشت کار داشت و پر حوصله بود. به یاددارم در مرض فوت ایشان، با جمعی از دوستان، به عیادت وی رفتیم. در همان حال، گفت:

راجع به فلان مسأله، به نظر جدیدی رسیده ام که پس از رفع کسالت، مطرح خواهم کرد. که متأسفانه، بهبود نیافتند و چشم از دنیا فرو بست و به دیار باقی شتافت.

به خاطر همین شدت علاقه به تدریس و شاگردپروری بود که بارهای بار می گفت:

(خدا را شاکرم که مرجع نشدم و این مسؤولیت، به دوش من قرار نگرفت.)

منبع: نشریه حوزه شماره 67

تهیه و فرآوری: گروه حوزه علمیه

 

کنگره آیت الله سامت قزوینی1

کنگره آیت الله سامت قزوینی1

کنگره آیت الله سامت قزوینی1
طلوع آفتاب

طلوع آفتاب

طلوع آفتاب
ماندگاری در قزوین

ماندگاری در قزوین

ماندگاری در قزوین
تحصیلات

تحصیلات

تحصیلات
UserName