• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 841
  • شنبه 1388/7/11
  • تاريخ :

سفرنامه ی زابل _ سوم
تبليغ

 

برای نماز صبح که وضو می گیرم ،سرما به جانم می نشیند..بعد از نماز مچاله می شوم لای پتو.دلم می خواهد تا ده کسی کار به کارم نداشته باشد، بخوابم.می دانم نمی شود.ساعت نه باید بروم تشییع جنازه.ساعت هشت بیدار می شوم.پسر صاحبخانه برایم صبحانه می آورد.دو تایی می نشینیم به صبحانه خوردن.دیشب خودش بهم گفته که نماز نمی خواند.و وقتی پرسیدم چرا؟ نومیدانه جواب داده که چون عاشق است.صبح ازش می پرسم عاشق کیست و او می گوید «دختری که ده بغلی زندگی می کنه». دوره ی راهنمایی با هم هم کلاس بوده اند و «حالا اودر شهر، درست روبروی جایی کار می کند که من».

می پرسم خب خواستگاری رفتی؟می خندد که «خواستگاری؟حتی خود دختره هم نمی دونه می خوامش.»و برایم توضیح می دهد که چرا به هیچ کس، حتی پدر و مادرش هم نمی گوید ،که اگر بگوید حسابی آبروریزی می شود.می گویم خب اینها چه ربطی دارد به این که نماز نمی خوانی.ساکت می شود.فکر می کند و می گوید هیچ ربطی ندارد!شروع می کنم به حرف زدن،بی آنکه بخواهم آخوندی کنم .

می آیند سراغم که برویم تشییع. قبرستان خارج از ده است. پیاده راه می افتم دنبال جنازه.جمعیت زیادی آمده اند.زنها کمی دنبال جنازه می آیند و بعد غیب می شوند.حالا که دارم می نویسم متوجه می شوم سر خاک نیامده اند.ملای قدیمی ده - که چند وقتی ست رفته شهر- نماز میت را می خواند.همان صف های آخر می ایستم.روحانی ده بغلی هم آمده.او هم همان جاها می ایستد.بعد از نماز می روم پیشش.سلام احوال پرسی می کند.می پرسد از کجا نامه گرفتی؟دفتر یا اوقاف؟می گویم هیچ کدام.از روستا می گوید و این که این جاها خاکش نمک دارد.آدم را می گیرد و بار پنجم ششم اش است که به این جا می آید.از من می پرسد.می گویم:اول.می پرسد کجا ساکن شدی ،دستشویی حمام داری؟جواب می دهم دستشویی بیرون است،که البته تنها نمی توانم بروم چرا که سگ ها امانم نمی دهند.کلی می خندد.حموم هم که چه عرض کنم: شب ها هر چه از مفاتیح حفظم می خوانم که یک خواب چند ساعتی به خیر بگذرد.این بار دم است از خنده ولا شود روی زمین.

مرد میانسالی می آید پیشمان و شروع می کند به خوش آمد گویی و تعریف که کاری که شما می کنید جهاد است و خیلی اجر دارد و از این حرفها.قیافه اش به روستایی ها نمی خورد.سنگین حرف می زند و متشخص.انگار استاد دانشگاهی چیزی باشد.کمی با هم گپ می زنیم. مرا یاد کسی می اندازد.خیالش هم آشفته ام می کند.

جنازه را دفن می کنند.فاتحه می خوانیم.کسی می گوید گرد بایستیم تا صاحبان عزا بچرخند.نمی دانم مفهوم حرفش چیست.یا باید چه کار کنم. خودم را می سپرم دست جمعیت. یک دایره ی بزرگ انسانی شکل می گیرد.نزدیکان مرحوم شروع می کنند به چرخیدن داخل دایره ومردم به آنها تسلیت می گویند.

سردارانی که در دایره سان می بینند!


 نشریه ی الکترونیکی «چند نفر طلبه»

تنظیم برای تبیان حسن رضایی گروه حوزه علمیه

سفرنامه زابل -  دوم

سفرنامه زابل - دوم

روضه ی قاسم می خوانم.زیاد طول نمی کشد،کوتاه!به خود که می آیم می بینم چند لحظه ای انگار یادم رفته روی منبرم. دارم بلند بلند گریه می کنم
UserName