• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
 
 
 
 
 
 
دروس متداول> پایه دوم> تاریخ ( 2) > فراز هایی از زندگانی پیامبر اسلام ( ص ) از فصل 24 تا پایان کتاب

سفر دوم شام و ازدواج با خديجه

, زنى تجارت پيشه و شرافتمند و ثروتمند بود, مردان را براى بازرگانى اجير مى كرد و سرمايه اى براى تجارت در اختيارشان مى گذاشت و حقى برايشان قرار مى داد و چون از راسـتـگويى و امانتدارى رسول خدا خبر يافت , نزد وى فرستاد و به او پيشنهاد كرد كه همراه غلام وى «ميسره » براى تجارت ازمكه رهسپار شام شود, رسول خدا پذيرفت و به شام رفت «33» اين سفر چهارسال و نه ماه و شش روز پس از «فجار» چهارم روى داد رسول خدا در اين هنگام بيست و پنج ساله بود و چون به «بصرى » رسيد «نسطور» راهب وى را ديد و «ميسره » را به پيامبرى او مژده داد وميسره در اين سفر از رسول خدا كراماتى مشاهده كرد كه او را خيره ساخت , چون به مـكـه بازگشت , از آنچه از نسطور راهب شنيده و خود ديده بود, خديجه را آگاه ساخت وخديجه هـم در ازدواج با رسول خدا رغبت كردتاريخ ازدواج دو ماه و بيست و پنج روز پس از بازگشت رسول خدا از سفر شام بود«37».رسـول خدا بيست شتر جوان مهر داد و خطبه عقد را ابوطالب ايراد كرد, پس ازانجام خطبه عقد, «عـمـروبـن اسـد» عـموى خديجه گفت : محمدبن عبداللّه بن عبدالمطلب يخطب خديجة بنت خـويـلد, هذاالفحل لايقدع انفه يعنى : «محمد پسرعبداللّه بن عبدالمطلب از خديجه دختر خويلد خواستگارى مى كند, اين خواستگاربزرگوار را نمى توان رد كرد».ام الـمـؤمـنين خديجه در چهل سالگى به ازدواج رسول خدا درآمد و همه فرزندان رسول خدا جز «ابراهيم » از وى تولد يافتند.خـديـجـه قـبـل از ازدواج بـا رسـول خـدا, نخست به ازدواج «ابوهاله تميمى » و بعد ربه ازدواج «عـتـيـقدختر «ابوبكر (عبداللّه ) بن ابى قحافه (عثمان ») از «بنى تيم بن مره »كه در مكه و در هفت سالگى به عقد رسول خدا درآمد و در سال57 يا58 هجرى وفات كرد«43».

4 ـ «حـفـصـه »:

 دخـتر «عمر بن خطاب » ابتدا به ازدواج «خنيس بن حذافه سهمى »درآمد, «خـنـيـس » پيش از آن كه رسول خدا به خانه «ارقم » درآيد اسلام آورد و در بدر واحد شركت كرد و در احد زخمى برداشت كه براثر آن وفات يافت .«حـفصه » بعد از عايشه , در سال سوم هجرت به ازدواج رسول خدا درآمد و درسال41 يا 45 و به قولى سال 27 هجرت وفات يافت دختر «خزيمة بن حارث » از «بنى هلال » بود, او را «ام المساكين »مى گفتند, شـوهـرش «عـبـداللّه بن جحش اسدى »در جنگ احد به شهادت رسيد, بعداز حفصه به ازدواج رسول خدا درآمد و پس از دو يا سه ماه در حيات رسول خدا وفات يافت .دخـتـر «ابـوسـفـيـان » از «بـنـى اميه » بود كه با شوهر مسلمان خـود«عـبـيـداللّه بـن جـحس » به حبشه هجرت كرد, عبيداللّه در حبشه نصرانى شد و سپس از دنـيارفت ام حبيبه به توسط نجاشى پادشاه حبشه در همان جا به عقد رسول خدا درآمد وآنگاه به مـديـنه فرستاده شد گويند نجاشى از طرف رسول خدا چهارصد دينار كابين به وى داد و آن كه ام حبيبه را به ازدواج رسول خدا درآورد«خالدبن سعيدبن عاص »بوددخـتـر «ابـوامـيـه مـخـزومـى » و شـوهـرش «ابوسلمه »:عبداللّه بن عبدالاسدمخزومى » پسرعمه رسول خدا بود «ابوسلمه » بر اثر زخمى كه درجـنـگ احد برداشته بود به شهادت رسيد, آنگاه «ام سلمه » به ازدواج رسول خدا درآمد وبين سالهاى 60 تا 62 بعد از همه زنان رسول خدا وفات كرد.

8 ـ «زينب »:

 دختر «جحش » از «بنى اسد» دختر عمه رسول خدا بود كه به دستورآن حضرت به عقد «زيدبن حارثه » درآمد و آنگاه كه زيد او را طلاق داد پس از ام سلمه به همسرى رسول خدا سرافراز گشت وفات زينب در سال بيستم هجرى بوده است «47».

9 ـ «جـويـريـه »:

 دخـتر «حارث بن ابى ضرار» از قبيله «بنى المصطلق خزاعه » بود كه در سال پنجم يا ششم هجرت در غزوه بنى المصطلق اسير شد, رسول خدا قيمت او را دادو او را آزاد كرد و به اختيار خودش به ازدواج رسول خدا درآمد وى در سال 50 يا 56هجرى از دنيا رفت .

10 ـ «صـفـيـه »:

 دخـتـر «حـيـى بـن اخـطب » از يهوديان «بنى الن ضير», ابتدا همسر«سلا م بـن مـشـكم » و سپس «كنانة بن ربيع » بود «كنانه » در جنگ خيبر (صفر سال هفتم هجرت ) كـشته شد و صفيه به اسارت درآمد و رسول خدا او را آزاد كرد و به زنى گرفت ودر سال پنجاهم هجرت در خلافت «معاويه » درگذشت .دخـتـر «حـارث بـن حـزن » از «بـنـى هـلال » بـود كـه ابـتـدا بـه ازدواج «ابـورهـم بـن عـبـدالـعـزى » درآمـد, سـپـس در ذى الـقـعـده سـال هـفتم هجرى در سـفر«عمرة القضا» به وسيله «عباس بن عبدالمطلب » در سرف به عقد رسول خدا درآمدوى در سال 51 يا 63 يا 66 هجرى در همان «سرف » درگذشت .از ايـن يـازده زن : دو نفر (خديجه و زينب دختر خزيمه ) در حيات رسول خدا و نه نفر ديگر پس از وفات رسول خدا وفات يافته اند.

فرزندان رسول خدا (ص )

رسول خدا را سه پسر و چهار دختر بود كه عبارتند از:.پـيـش از اسـلام و بـعـد از زيـنـب , در مـكـه تـولـد يـافـت و پـيـش از اسـلام بـه عـقـد«عـتـبة بن ابى لهب » درآمد, پيش از عروسى به دستور ابولهب از وى جدا گشت و سپس به عقد «عثمان بن عفان » درآمد وى در سال دوم هجرت در مدينه وفات يافت .در سال هشتم هجرت در مدينه تولد يافت و در سال دهم , سه ماه پيش از وفات رسول خدا در مدينه وفات كرد.

ولادت فاطمه (ع ) دختر پيامبر(ص )

ولادت فـاطـمـه (ع ) را پـنـج سال پيش از بعثت رسول خدا, در سال تجديد بناى كعبه نوشته اند, كلينى در كتاب اصول كافى مى گويد: ولادت فاطمه (ع ) پنج سال بعد از بعثت روى داد«49».دربـاره سـن فاطمه (ع ) به هنگام وفات اختلاف است , بعضى بيست و هفت سال وبعضى بيست و هـشـت سـال دانـسته اند و برخى گفته اند: در سى وسه سالگى وفات يافته است يعقوبى در تاريخ مـى نـويـسـد: كه سن فاطمه در هنگام وفات بيست و سه سال بود,بنابراين بايد ولادت او در سال بـعـثـت رسول خدا بوده باشدو اين قول مطابق فرموده شيخ طوسى است كه : سن فاطمه (ع ) در موقع ازدواج با اميرمؤمنان (ع ), (پنج ماه بعد ازهجرت ) سيزده سال بود«51».

تجديد بناى كعبه و تدبير رسول خدا در نصب حجرالاسود.

رسـول خـدا سى و پنج ساله بود كه قريش براى تجديد بناى كعبه فراهم گشتند, زيراكعبه فقط چـهار ديوار سنگى بى ملاط داشت و ارتفاع آن , حدود يك قامت بود طوايف قريش كار ساختمان را ميان خود قسمت كردند تا ديوارها را بلندتر كنند و سقفى نيزبراى آن بسازند, تا به جايى رسيد كه مـى بـايـست «حجرالاسود» به جاى خود نهاده شود,در اين جا ميان طوايف قريش نزاعى سخت درگـرفـت و هر طايفه مى خواست افتخارنصب «حجرالاسود» نصيب وى شود و براى اين كار تا پـاى مـرگ ايـسـتادگى كردند, تاآنجا كه طايفه «بنى عبد الدار» طشتى پر از خون آوردند و با طـايـفـه «بنى عدى بن كعب »هم پيمان شدند و دست در آن خون فرو بردند و به «لعقة الدم » يـعنى «خون ليسها»معروف شدند, تا آن كه «ابواميه » پدر «ام سلمه » و «عبداللّه » كه در آن روز از هـمـه رجـال قـريـش پـيـرتـر بود, پيشنهاد كرد كه تا قريش هر كه را نخست از در مسجد درآيـدمـيـان خـود حـكـم قـرار دهـنـد و هـر چـه را فـرمود بپذيرند اين پيشنهاد پذيرفته شد و نـخـسـتـيـن كـسى كه از در, درآمد رسول خدا بود, همه گفتند: هذاالامين , رضينا, هذا محمد «اين امين است , به حكم وى تن مى دهيم , اين محمد است » رسول خدا فرمود تا جامه اى نزدوى آوردنـد, آنگاه سنگ را گرفت و در ميان جامه نهاد و سپس گفت تا هر طايفه اى گوشه جامه را گـرفـتـند و سنگ را به پاى كار رسانيدند آنگاه رسول خدا آن را با دست خويش در جاى خودش نهاد«52».

على (ع ) در مكتب پيامبر(ص )

قـريش به قحطى و خشكسالى سختى گرفتار شدند و «ابوطالب » هم مردى عيالواربود, رسول خـدا بـه عمويش «عباس » كه از ثروتمندان بنى هاشم بود, گفت : بيا تا نزدبرادرت «ابوطالب » بـرويـم و از فرزندان او گرفته آنها را كفالت كنيم آنها نزد ابوطالب پيشنهاد خود را مطرخ كردند ابـوطـالـب گفت : «عقيل » را براى من بگذاريد و ديگر اختياربا شماست رسول خدا «على » را بـرگـرفـت و عـبـاس «جعفر» را به همراه برد على پيوسته با رسول خدا بود تا خدايش به نبوت برانگيخت در اين هنگام او را پيروى كرد و به وى ايمان آورد«53».

رسول خدا در كوه حرا

رسـول خـدا هـر سـال مـدتـى را در كـوه «حـرا» به عزلت و تنهايى مى گذراند و اين به گفته «ابـن اسحاق » در هر سال يك ماه و برحسب بعضى از روايات , ماه رمضان بود وچون اعتكافش به پـايـان مـى رسـيـد, بـه مكه بازمى گشت و پيش از آن كه به خانه اش بازگردد هفت بار يا هرچه مى خواست گرد كعبه طواف مى كرد و آنگاه به خانه اش مى رفت و از ابى جعفر(باقر) روايت شده است كه در روز دوشنبه هفدهم ماه رمضان در كوه حرا, فرشته اى بر رسـول خـدا كـه در آن روز چـهـل سـالـه بود, نازل شد وفرشته اى كه وحى بر وى آورد جبرئيل بود«56».

آغاز دعوت

برخى گفته اند كه : جبرئيل در روز دوم بعثت رسول خدا براى تعليم وضو و نماز,نازل شديعقوبى مى نويسد: نخستين نمازى كه بر وى واجب گشت نماز ظهر بود,جبرئيل فرود آمد و وضو گرفتن را به او نشان داد و چنان كه جبرئيل وضو گرفت , رسول خدا هم وضو گرفت , سپس نماز خـواند تا به او نشان دهد كه چگونه نماز بخواند آنگاه خديجه رسيد و رسول خدا او را خبر داد, پس وضـو گـرفت و نماز خواند, آنگاه على بن ابى طالب رسول خدا را ديد و آنچه را ديد انجام مى دهد, انجام داد«58».ابن اسحاق مى نويسد: نماز ابتدا دوركعتى بود, سپس خداى متعال آن را در حضرچهار ركعت تمام قرار داد و در سفر بر همان صورتى كه اول واجب شده بود باقى گذاشت .از «عـمـربن عبسه » روايت شده است كه مى گفت : در آغاز بعثت نزد رسول خداشرفياب شدم و گـفـتـم : آيا كسى در امر رسالت , تو را پيروى كرده است ؟ گفت : آرى , زنى و كودكى و غلامى , و مقصودش خديجه و على بن ابى طالب و زيدبن حارثه بود«59».ابـن اسـحـاق مـى گـويـد: پـس از زيدبن حارثه , «ابوبكر: عتيق بن ابى قحافه » و بر اثردعوت وى : «عـثـمـان بـن عـفـان بـن ابـى الـعـاص », «زبـيـربـن عـوام »,«عبدالرحمان بن عوف زهرى », «سـعدبن ابى وقاص » و «طلحة بن عبيداللّه » اسلام آوردندو نماز گزاردند اين افراد در پذيرفتن اسـلام (بـعد از خديجه و على و زيدبن حارثه ) برهمگى سبقت جسته اندسپس مردم دسته دسته از مرد و زن به دين اسلام درآمدند«61».

اسلام جعفربن ابى طالب

ابن اثير مى نويسد كه : «جعفربن ابى طالب » اندكى بعد از برادرش «على »(ع ) اسلام آورد و روايت شـده است كه ابوطالب , رسول خدا(ص ) و على (ع ) را ديد كه نمازمى خوانند و على پهلوى راست رسـول خـدا(ص ) ايـستاده است , پس به «جعفر» گفت :«تو هم بال ديگر پسرعمويت باش و در پـهلوى چپ وى نمازگزارو اسلام جعفر پيش از آن بود كه رسول خدا(ص ) به خانه «ارقم » درآيد و در آن جا به دعوت مشغول شود.

اسلام حمزة بن عبدالمطلب

داسـتـان اسـلام آوردن «حمزة بن عبدالمطلب » را ابن اسحاق به تفصيل آورده , لكن تاريخ آن را تـعـيـين نكرده است , اما ديگران تصريح كرده اند كه «حمزه » در سال دوم بعثت و بـرخـى ديـگـر اسـلام حـمـزه را در سال ششم بعثت و بعد از رفتن رسول خدا(ص ) به خانه ارقم مى نويسند«66».

دارالتبليغ ارقم

تـا مـوقـعـى كـه دعوت آشكار نگشته بود, اصحاب رسول خدا(ص ) نماز خود را پنهان ازقريش در دره هـاى مـكـه مـى خـواندند روزى «سعد بن ابى وقاص » با چند نفر از اصحاب رسول خدا نماز مى گزارد كه چند نفر از مشركين با آنها به ستيز برخاستند و جنگ درميان آنان درگرفت سعد, مـردى از مـشـركـان را با استخوان فك شترى زخمى كرد و اين نخستين خونى بود كه در اسلام ريخته شدپس از اين واقعه بود كه رسول خدا و يارانش در خانه «ارقم » پنهان شدند تا اين كه خداى متعال فرمود تا رسول خدا دعوت خويش راآشكار سازد.

علنى شدن دعوت

سـه سـال بعد از بعثت , براى علنى شدن دعوت , دو دستور آسمانى رسيد, بعضى گفته اند اين دو دسـتـور نزديك به هم بوده , اما با توجه به ترتيب نزول سوره هاى قرآن ,يقين است كه مدتى ميان اين دو دستور فاصله بوده است «68».

انذار عشيره اقربين

يـعـقـوبى مى نويسد: خداى عزوجل رسول خدا(ص ) را فرمان داد كه خويشان نزديكتر خود را بيم دهد, پس بر كوه «مروه» ايستاد و با صداى بلند قبايل مختلف رافراهم آورد و همه طوايف قـريـش نزد وى گرد آمدند, آنگاه در يكى از خانه هاى بنى هاشم آنان را مجتمع ساخت و سپس به استناد آيه شريفه : وانذر عشيرتك الا قربين,آنان را بيم داد و به آنان اعلام كرد كه : خدا آنان را برترى داده و برگزيده و پيامبر خود رادر ميانشان مبعوث كرده و او را فرموده است كه بيمشان دهـد, اما پيش از آن كه رسول خدا(ص ) سخن بگويد, ابولهب او را به ساحرى نسبت داد و جمعيت متفرق شدند«71».روز ديـگـر رسول خدا(ص ) به على (ع ) گفت : اين مرد با سخنانى كه گفت و شنيدى جمعيت را مـتـفـرق سـاخت و نشد كه با آنان سخن بگويم , بار ديگر آنان را نزد من فراهم ساز «على »(ع ) با فـراهـم كردن مقدارى خوراكى آنان را جمع كرد, همگى خوردند وآشاميدند, آنگاه رسول خدا به سخن آمد و گفت : اى فرزندان عبدالمطلب , به خدا قسم هيچ جوان عربى را نمى شناسم كه بهتر از آنچه من براى شما آورده ام , براى قوم خودآورده باشد, براستى كه من خير دنيا و آخرت را براى شـما آورده ام و خداى مرا فرموده است كه شما را به جانب او دعوت كنم اى بنى عبدالمطلب ! خدا مرا بر همه مردم عموماو بر شما بالخصوص مبعوث كرده و گفته است : وانذر عشيرتك الا قربين , و مـن شـما را به دو كلمه اى كه بر زبان , سبك و در ميزان سنگين است دعوت مى كنم , به وسيله ايـن دوكلمه عرب و عجم را مالك مى شويد و امتها رام شما مى شوند و با اين دو كلمه واردبهشت مى شويد و با همين دو كلمه از دوزخ نجات مى يابيد: گفتن لااله الااللّه و گواهى برپيامبرى من .

آخرين دستور

با نزول آيه هاى : فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين اناكفيناك المستهزئين «پس تو به صداى بـلـنـد آنـچـه مـامـورى بـه خـلـق بـرسان و از مشركان روى بگردان , همانا تو را ازشر تمسخر و اسـتهزاكنندگان مشرك (كه چند نفر از اشراف قريش بودند) محفوظمى داريم » در سوره حجر (آيات 94 و 95), رسول خدا(ص ) دستور يافت تا يكباره دعوت خويش را علنى و عمومى سازد و از آزار مشركان نهراسد و كارشان را به خداواگذارد.رسـول خـدا(ص ) بـه فـرمـان پروردگار دعوت خود را آشكار و علنى ساخت و در«ابطح » به پا ايـسـتاد و گفت : «منم رسول خدا, شما را به عبادت خداى يكتا و ترك عبادت بتهايى كه نه سود مـى دهـنـد و نـه زيـان مـى رسـانـند و نه مى آفرينند و نه روزى مى دهند و نه زنده مى كنند و نه مى ميرانند دعوت مى كنم ».بـعـضـى روايـت كرده اند كه رسول خدا(ص ) در بازار «عكاظ» به پاخاست و گفت :«اى مردم ! بـگـوييد: لااله الااللّه تا رستگار و پيروز شويد ناگهان مردى به دنبال او ديده شدكه مى گفت : اى مـردم ! ايـن جـوان بـرادرزاده مـن و بـسيار دروغگوست , پس از او برحذرباشيد پرسيدند اين مرد كيست ؟ گفتند: اين مرد «ابولهب بن عبدالمطلب » عموى اوست ولى رسول خدا بى پرده و بى آن كه از مانعى بهراسد, امر خويش را آشكارساخت .

سرسخت ترين دشمنان پيامبر اسلام

1 ـ اسود بن عبد يغوث (پسر خالوى رسول